تو بمان...

با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان

 

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سرِ زلف بتان سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیلِ یتیم

پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سرِ سبزِ تو خوش باد ، کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 0:2  توسط شهرام ایوبی  | 

دعوا کن 
ولی با کاغذت!
اگر از کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد 
هر چه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس 
خواستی هم داد بکشی تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را . 
آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن. 
آنوقت خودت قضاوت کن . 
حالا میتوانی تمام خشم 
نوشته هایت را با پاک کن پاک کنی . 
دلی را هم نشکانده ای 
و وجدانت را هم نیازرده ای ...
خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشیمانی
گاهی میتوان از کوره خشم پخته تر بیرون آمد ...

✍️دکتر الهی قمشه ای📚

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹ساعت 20:51  توسط شهرام ایوبی  |